تبليغاتX
رنگ خوب آرامش

رنگ خوب آرامش

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب چه امیدی به این ساحل خوشا فریاد زیر آب

بدون عنوان

 

 

 

تو که دستت به نوشتن آشناست

دلت از جنس دل خسته ماست

دل دریا رو نوشتی همه دنیارو نوشتی.....

 

 دل مارو بنویس

بنویس هرچه که مارو به سر اومد ، بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه هارو می کشیم نمی شماریم

 

لحظه هارو می کشیم نمی شماریم

 

می کشیم نمی شماریم

 

نمی شماریم....

 

 

لحظه ها رو می کشیم نمیشماریم

 

 

 

آخرین پست از وبلاگ رنگ خوب آرامش

 

از تمامی دوستان عزیزی که نظر دادند تشکر میکنم

 

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

 

همیشه موفق و پیروز باشید.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 22:44  توسط پسر آریایی  | 

تنهایی

 

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ...

 تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ...

 تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

 تنهايی را دوست دارم زيرا....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 23:13  توسط پسر آریایی  | 

نشانه

 

 

 

کودکی می آید با یک نشانه ، با یک پیام . با این نوید که خدا هنوز از مردمانش ناامید نشده و هنوز منتظر است تا ما را منتظر ببیند و خدا هزاران سال است که منتظر است و امید دارد به صدایی ، نشانه ای ، پیامی ، دعایی  و هر آنچه آدمی را به او نزدیک کند و فاصله ها را خط بزند و خدا می داند که ما روزی باز میگردیم

و زندگی مان را با هم قسمت می کنیم 

و کینه را پاک میکنم از فرهنگ لغات

و فریاد می زنیم آزادی را ، عدالت را ، اعتماد را

و عشق را بدون غلط تلفظ می کنیم

و بی رنگ می شویم 

و خانه هایی می سازیم از جنس نور و آینه

و خدا گمشده اش را می یابد 

و من دیگر نگران دلتنگی واژه هایم نیستم

و باز کودکی متولد می شود ..........

 

 

           با الهام از جمله جبران  خليل جبران

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 22:44  توسط پسر آریایی  | 

...

 

درگلستاني به

درگلستاني به هنگام خزان
رهگذربود يكي تازه جوان
صورتش زيبا قامتش موزون
چهره اش سوخته از سوز درون
ديده گان دوخته بر جنگل وكوه
دلش افسرده  ز رنج واندوه
 باچمن درد دل آغاز نمود
اينچنين لب به سخن باز نمود
 
گفت :(( آن دلبر بي مهر و وفا
دوش ميگفت به جمع رفقا
درفلان جشن به دامان چمن
هركه خواهد كه برقصد بامن
ازبرايم شده گر بر دل سنگ
كند آماده گلي سرخ وقشنگ ))
چه كنم من كه دراين دشت ودمن
گل سرخي نبود واي به من
 
درهمانجا برسر شاخه بيد
بلبلي حرف جوان را بشنيد
ديد بيچاره گرفتار غم است
دلش افسرده ز رنج وماتم است
گفت بايد دل او شاد كنم
روحش ازبند غم آزاد كنم
 
بلبلك رفت تا باديه ها پيمايد
گل سرخي به كف آردشايد
هيچ گل در همه گلزار نديد
جز يكي گلبن وگلبرگ سپيد
گفت : اي گل اي مونس جان يارقشنگ
گل سرخي ز تو خواهم خونرنگ
هرچه بايست كنم تسليمت
بهترين نغمه كنم تقديمت
 
گل گفت : آنچه خواهي سخت گران خواهدبود
راستش قيمت جان خواهدبود
 
بلبلك آمده بود آنهمه راه
بوداز محنت عاشق آگاه
گفت برخيز كه جان خواهم داد
شرف عشق نشان خواهم داد
 
 
بلبلك سينه خود كرد سپر
رفت سرمست درآغوش خطر
خار آن گل همه تيز وخونريز
رفت  اندر دل بلبل خاري تيز
سينه را داد برآن خار فشار
خون دل كرد برآن شاخه نثار
برگ گل سرخ شد از خون دلش
آري آري مهر بود درآب وگلش
 
با دلي خون سينه چاك زده
بال وپري خس وخاشاك زده
گل به كف با دل خون غلت رنان
كرد پرواز سوي ماواي جوان
 
عاشق زار در انديشه  يار
بود تا صبح همانجا بيدار
بلبل افتاد به پايش جان داد
گل به آن سوخته حيران داد
سوخت بسيار دلش از غم او
ساعتي داشت به دل ماتم  او
بوسه اي داد و وداعي به نگاه
گل رو برداشت وافتاد براه
 
هر كه مي ديد گمانش گل بود
پاره هاي جگر بلبل بود
 
دلش افسرده از آن بيم واميد  
رفت تا برسر در دلدار رسيد
چو ن نمودش  گل خوشبو را
دخترك  كرد برانداز اورا
قد وبالاي جوان را نگريست
گفت : افسوس پزت عالي نيست
گرچه دم ميزني از مهر و وفا
جامه ات نيست  ولي در خور ما
 
پشت پا بر دل آن غمزده زد
خنده بر عاشق ماتم زده زد
نغمه ها بود به هر لبخندش
كرد پرپر گل و دور افكندش
 
واي  از عاشقي و بخت سياه
واي از دست پريرويان آه

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:49  توسط پسر آریایی  | 

نا آشنا

 

 

¯بازهم قلبي به پايم اوفتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم درگيرودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

 

¯بازهم ازچشمه لبهاي من

تشنه اي سيراب شدسيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد در خواب شد

 

¯بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي جويم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

¯او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكرلذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

 

¯من صفاي عشق مي خواهم ا ز او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را...

 

¯او به من مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن كه من ديوانه ام

من به او مي گو يم اي نا آشنا

بگذر از من ، من تو را بيگانه ام

 

¯آه ازاين دل ، آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه اي

اي دريغاكس به آوازش نخواند

 

 با تشكر از خانم ن- ا ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:16  توسط پسر آریایی  | 

به نام یزدان

 

به نام خدا خالق انسان،به نام انسان خالق غم ها،به نام غم ها

به وجود آورنده اشکها،

به نام اشک تسکین دهنده قلبها،به نام قلبها ایجادگرعشق

و به نام عشق زیباترین خطای انسان

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:35  توسط پسر آریایی  | 

کوله

 

 

كوله پشتي اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه به دنبال خدا بگردد، و گفت: تا كوله ام از خدا

پرنشود، بر نمي گردم.

نهالي كوچك كنار راه ايستاده بود.

مسافر با خنده اي گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن.

درخت زير لب گفت: ولي تلختر آن است كه بروي و بي نتيجه برگردي.

مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي داند، پاهايش در گل است. او هيچ وقت لذت

جستجو را نمي فهمد.

هزار سال گذشت. هزار سال پرپيچ و خم. هزار سال بالا و پست. مسافر برگشت. رنجور و نااميد

خدا را نيافته بود.

به ابتداي جاده رسيد. جاده اي كه روزي آن را آغاز كرده بود.

درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه اش نشست. مسافر درخت را به

ياد نياورد. اما درخت او را مي شناخت.

درخت گفت: سلام مسافر! در كوله ات چه داري؟ مرا هم مهمان كن.

مسافر گفت: شرمنده ام! كوله ام خاليست.

درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. حالا در كوله ات جا براي خدا

هست، و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت.

چشمهاي مسافر از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته

اين همه يافتي!

درخت گفت: من هم اين هزار سال را سفر كردم، اما در درونم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 23:40  توسط پسر آریایی  | 

خدای من

 

خداوندا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبرياييت نداري !

 

زيرا من همچون تويي دارم تو همچون خود كجا داري؟

 

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:2  توسط پسر آریایی  | 

آفتابگردان خیانت نمیکند..

 

 

شب شد خورشيد رفت آفتابگردان عاشق به دنبال آفتاب آسمان را جستجو ميکرد

ناگهان ستاره اي چشمک زد

آفتابگردان سرش را به زير افکند

گلها خيانت نمي کنند!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 0:38  توسط پسر آریایی  | 

کاش اقلاً در دریا می‌مردیم…

   

چه بیچارگی است زیستن در اینجا که ما زاده‌ایم، شهر! و از این توده متراکم نفس‌ها و بخارها و بزکها و احوالپرسی‌ها و خنده‌ها و خوشی‌های متعفن که می‌گریزیم، باز می‌رسیم به کویر! خاک و شن و غبار، بیشتر در زمین فرو می‌رویم، بیشتر به خاک نزدیک می‌شویم، از کویر به شهر پناه آوردن و از شهر به کویر گریختن! و این است سرسام زندگی احمق و رقت بار ما که باید تحملش کنیم و میان این دو یک چند آوارگی کنیم و سپس بمیریم و باز قبرستان، زیر خاک و بالا خاک و پشت خاک و پهلو خاک و سینه پر از خاک و چشم و گوش پر از خاک و سپس خاکِ خاک و دیگر هیچ! کاش اقلاً در دریا می‌مردیم، کاش بجای تابوت و کفن و دفن و کافور و قبر و لحد، هرگاه که مرگ به سراغ ما می‌آمد، نزدیکانمان، نه، دوستانمان ما را بر قایقی می‌نهادند و بر دریا می‌انداختند، و به دست موج می‌سپردند تا ما را بشتاب از ساحل، از خشکی و آدمهایی خشک خشکی دور کند و لغزان بر سینه موج تا قلب دریا برد، تا در آنجا، آنجا که آسمان از هر سو بر دریا فرود می‌آید و جهانی دیگر می‌سازد، تنهای تنها مرگ را دیدار می‌کردیم. ساکت و زیبا و آرام. بی‌شیون و نوحه و زاری و قیل و قالهای راستین و دروغین عزاداران و تشییع کنندگان و مراسم غسل و کفن و دفن و سرخاک و تعزیه داری و شب هفت و لباس سیاه و گذاشتن ریش و غیره و غیره که همه دست در دست هم داده‌اند تا مردن را زشت کنند و تنها حادثه صمیمی و صادق و جدی و پاک و عظیم حیات ما را بر روی این زمین بیالایند و با پست‌ترین تصنع‌ها و پیرایه‌های غلیظ و منفور زندگی در آمیزند…

زنده یاد دکتر علی شریعتی

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 0:29  توسط پسر آریایی  | 

آموخته ام که...

 

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي است که به من مي گويد:تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته، زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي
آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه زمان

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن، نگاه را وسعت داد

آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستيد


نويسنده: اندي روني ؛ مردي که با کلمات اندک حرفهاي بسياري مي زند

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 21:1  توسط پسر آریایی  | 

 

 

 

با شروع هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 1:15  توسط پسر آریایی  | 

فروغ

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 1:9  توسط پسر آریایی  | 

عطر تو

 

همين امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش

همين امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش

در آوار همه آينه ها تكرار من باش

همين امشب كليد قفل اين زندون تن باش

 

ببار اي ابركم برمن ببار و تازه تر شو

ببار قطره قطره نم نمك آزاده تر شو

تو اين باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره

اگه پر ميوه اي پر سايه اي افتاده تر شو

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 1:9  توسط پسر آریایی  | 

محتاج

 

امروز كه محتاج توام جاي تو خالي ست

فردا كه مي يايي به سراغم نفسي نيست

در من نفسي نيست

نفسي نيست

در خانه كسي نيست

 

نكن امروز را فردا

بيا با ما كه فردايي نمي ماند

كه از تقدير و فال ما در اين دنيا

كسي چيزي نمي داند

 

تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود

ديدم كه درآن آينه هم جز تو كسي نيست

من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما

در تو شده ام گم به من دسترسي نيست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط پسر آریایی  | 

برای تو مينويسم

 

با تو چه زندگي هايي که تو روياهام نداشتم
تک و تنها بودم اما تورو تنها نميذاشتم
چه سفرها با تو کردم چه سفرها تورو بردم
دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم

دارم از تو مينويسم که نگي دوستت ندارم
از تو که با يک نگاهت زيرو رو شد روزگارم
دارم از تو مينويسم ... دارم از تو مينويسم
موقع نوشتنو.... وقت اسم گذاشتنو
کسي رو جز تو نداشتم .... اسمي جز تو نميذاشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگينه اون از غصه توست

با تو چه زندگي هايي که تو روياهام نداشتم
حتي من به آرزوهات تورو آخر ميرسوندم
ميرسيدي تو من اما آرزو به دل ميموندم
هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو
اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو
توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم
اينقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم
من تموم قصه هام قصه توست
اگه غمگينه اون از غصه توست

هرچي شعرعاشقونس من براي تو نوشتم
تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم
اگه عاشقونه خوندم تو بدون چه کسي باعثه شه
اگه مردم تو بدون چه کسي وارثه شه

يکدفعه مثل يک آهو توي صحراها رميدي
بس که چشم تو قشنگه گله گرگ رو نديدي
دل نبود توي دلم ... تورو گرگها نبينن
اونا با دندون تيز به کمينت نشينن

الهي من فداي تو... چيکارکنم براي تو؟
اگه تو اين بيابونا خاري بره به پاي تو

يکدفعه مثل پرنده قفس عشقو شکستي
پر زدي تو آسمونها رفتي اون دورها نشستي
دل نبود توي دلم... گم نشي تو کوچه باغها
غروبها که تاريکه ... نريزن سرت کلاغها
نخوره سنگي به بالت ... پرت نشه فکرو خيالت


يکدفعه مثل يک گل... رفتي تو دست خزون
سيل بارون و تگرگ از آسمون
بردمت تو گلخونه... که نريزه روي سرت
که يکوقت خيس نشه ... يخ کنه بال و پرت
نشکني زير تگرگ ... نريزه از تو يه برگ

يکدفعه مثل يک شمع... داشتي خاموش ميشدي
اگه پروانه نبود تو فراموش ميشدي
اره پروانه شدم... تا پرام سوخته بشه
که آتيش دل تو... به دلم دوخته بشه
که بسوزه پروبالم ... که راحت بشه خيالم

دارم از تو مينويسم... تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتي بگو...تا بازم بگم برات
اينقده ميگم تا خسته شم
با عشق تو شکسته شم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:15  توسط پسر آریایی  | 

دوای درد

 

اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر

اسیر رویاها می شم دوباره باز تنها می شم

به شب می گم  پیشم بمونه به باد می گم تا صبح بخونه

بخونه از دیار یاری چرا میری تنهام می ذاری

 

اگه فراموشم کنی ترک آغوشم کنی

پرنده دریا می شم تو چنگ موج رها می شم

به دل می گم خاموش بمونه میرم که هر کسی بدونه

میرم به سوی اون دیاری که توش منو تنها نذاری

 

اگه یه روزی نومه تو تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه بذاره درد تو  دوا شه

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

 

اگه بازم دلت می خواد یار یکدیگر باشیم

مثال ایام قدیم بشینیم و سحر پاشیم

باید دلت رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگه اون دیاری که توش منو تنها نذاره

 

اگه میخوای پیشم بمونی بیا تا باقی جوونی

بیا تا پوست به استخونه نذار دلم تنها بمونه

بذار شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره

بگیره رنگه اون دیاری که توش منو تنها نذاره

 

اگه یه روزی نومه تو تو گوش من صدا کنه

دوباره باز غمت بیاد که منو مبتلا کنه

به دل می گم کاریش نباشه بذاره دردت جابه جا شه

بره توی تموم جونم که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم

که باز برات آواز بخونم....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:17  توسط پسر آریایی  |